Frame

خوب؟

ارسال شده در: . نوشته‌شده توسط Phoenix

وقت زیادی ندارم و باید به چند تا کار برسم قبل رفتن. اما فکر می‌کنم باید یک چیزهایی بنویسم قبل از این چند روز رفتن. هر چند هول هولکی و آشفته و پرت و پلا.
گاهی آدم مجبور می‌شود بنشیند و حسابی فکر کند. به چه؟ درست نمی‌دانم! تصور کنید یک چیزی را، یک حسی را، یک ... را تقریبن درست سر در می‌آورید ازش، اما نشود جمله‌بندی‌اش کرد، نشود کلمه‌های درست را پیدا کرد و گذاشت این‌جا و آن‌جا که شکل بگیرد آن‌چیزی که می‌خواهی بگویی. می‌شود مثل یک معما که حالا چطور باید حلش کنم؟
"هنوز نمی‌شود از خیلی چیزها حرف زد." نگفتن این خیلی چیزها هم یک چیزی است مثل همان سیگار که داستانش را می‌دانید.
خوب؟
دارم فکر می‌کنم به "امکان". این‌که هر چیزی که امکانش باشد، لازم نیست که وجود داشته باشد! واضح بود نه؟! گاهی باید از همین امکان لذت برد، نه از وجود. کارِ سختی می‌شود. و خوب بی‌انصاف هم نباید بود ضمنن.، این امکان و آن وجود، مرزشان مثل خیلی چیزهایِ دیگر معاوم نیست.
این هم باشد برای بعد.
پی‌نوشت: پستِ بی‌در و پیکرتر از این دیدید حتمن خبرم کنید.

 

یک جور خداحافظی

ارسال شده در: . نوشته‌شده توسط Phoenix

خوب، این تند و تند پست نوشتن نشانه‌ی خوبی است. دی‌شب بعد از نوشتنِ "یک جور ناراحتی" پی‌نوشت گذاشتم که ادامه دارد این پست حتمن. حالا می‌گویم شاید نوشتم ادامه‌اش را. به هر حال بخشی‌اش هم می‌رود به جاهایی که نمی‌شود این‌جا در موردش حرف زد.
فردا عصر قرار است برویم مسافرت. ممکن است تا آخر هفته در دسترسم نباشد. موبایل هم احتمالن آنتن نخواهد داد. به هر حال چند روزی این‌جا آپدیت نخواهد شد و من هم حسابی وقت دارم در موردِ خیلی چیزها فکر کنم. امیدوارم برسم به یک سری نتایجِ به درد بخور. خوشحالم که دوستی هست که بعدش می‌شود در موردِ این همه با او حرف زد.
پی‌نوشت: این هنوز خداحافظی نیست‌ها!
پی‌نوشت 2: گاهی آدم از بعضی کامنت‌ها هیجان‌‌زده می‌شود :)

 

از دستِ تو!

نوشته‌شده توسط Phoenix

خطاب به تو بنویسم؟ ای مخاطب خاص؟
می‌گویی برویم به همان‌جا که آن بار اتفاقی سر ازش درآورده بودیم. خنده‌دارش این‌جاست که نمی‌دانیم باید از کجا رفت. غریزه‌ی جهت‌یابِ من و آن رویِ غرغرویِ تو چنان با هم درگیر می‌شوند که نمی‌توانیم به توافق برسیم که آن کوچه‌ی بعدی همان‌جا بود که پیچیدیم و ناگهانی آن نشانه‌ی عجیب را کشف کردیم! نشانه‌ای که به هر حال زیادی گنده بود. من خندیده بودم که این هم یک نشانه‌ی دیگر! بغلش کن:)) و تو جدی گفته بودی که نشانه نه! معجزه! :)) باشد! این یا آن! به هر حال انگار یک دنیایِ دیگری است. امروز فهمیدیم حتا آن آقای نیمکت نصب کن توی پارک و زیرِ درخت، نیامده این‌جا نیمکت‌هایش را علم کند و آدم یک جوری می‌شود وقتی این همه درخت و سبزی و سایه را می‌بیند و هی چشم می‌گرداند که نیمکت پیدا کند و لم بدهد و پیدا نمی‌کند. می‌دانی؟ نمی‌گذاری آدم راحت باشد! آدم که به خودش قول داده که امروز پسر خوبی باشد و هی... خوب پیدا نمی‌شود کلمه‌ی درستش! چه کار کنم؟! به هر حال آدم را نمی‌گذاری آرام بنشیند سرِ جای خودش!
خلاصه یکی دو بار بالا و پایین رفتن در این جایی که معلوم نیست از کجا سر و کله‌اش در این‌جای شهر پیدا شده، حسابی آدم را سر حال می‌آورد و بعدش، پای‌مان را که از آن در جادویی بیرون می‌گذاریم و باز سر و صدا و آدم عصبیِ تنه‌زن و ماشین و ... سر و کله‌شان پیدا می‌شود، کمی آن آدم قبلی نیستم. تو را نمی‌دانم. فعلن همین، شاید روزی بشود بیش‌تر نوشت، بیش‌تر لذت برد:)

 

نماز جمعه

ارسال شده در: , . نوشته‌شده توسط Phoenix

از با نمک‌ترین شوخی‌های نماز جمعه همین که آقای شعار می‌گفت مرگ بر آمریکا و پشت‌بندش مردم دم می‌گرفتند که مرگ بر روسیه. کلن در این جور وقت‌ها آدم دو نقطه دی می‌شود از بیخ :دی بعدش هم این‌که وقتی به این موضوع فکر می‌کنم، یک جماعت شوخِ شنگول در ذهنم مجسم می‌شود که از این طرف به آن طرف می‌دوند و آن عده‌ی زورگو که لابد مغزشان کپک زده و هیکلشان گنده شده، دست‌شان به آن‌ها نمی‌رسد. یک چیزهایی در مایه‌های آقای موش و جناب گربه که بچگی می‌دیدیم و از این‌که گربه‌هه قرار نبود که هیچ وقت موشه را بگیرد، هی توی دل‌مان به آقای گربه می‌خندیدیم :))

 

غلط‌های گنده گنده

ارسال شده در: . نوشته‌شده توسط Phoenix

دیروز اولین نمایش‌نامه‌ی زندگی‌ام را نوشتم. لااقل آن‌ها گفته بودند نمایش‌نامه بنویس و من هم نوشتم:دی آزمون تشریحی ارشد را می‌گویم. نمی‌دانم چطور شد و چی به چی شد و چقدر آقایی که آن را خواهد خواند از آن خوشش خواهد آمد و چقدر قبولم خواهد کرد. اما حسِ با نمکی بود نوشتنش. فکر کن یک سری آدم هستند که هر کاری که تو بخواهی می‌کنند. و خوب البته در یک چارچوب خاص. مثلن صحنه معلوم است و قرار نیست که عوض بشود. اما حرف‌ها را خود آدم می‌تواند انتخاب کند. تهش هم یک حس خوبِ خلق کردن می‌ماند برایِ آدم. حالا گیرم خلق کردنِ یک نوشته‌ی کلیشه‌ایِ هول هولکیِ دست و پا شکسته. قبول که شدم فراخوان می‌دهم بیایید شیرینی بخورید:دی

 

یک جور ناراحتی

ارسال شده در: . نوشته‌شده توسط Phoenix

می‌دانی؟ به زبان آوردن بعضی چیزها همان قدر سخت است که نوشتن بعضی چیزهای دیگر. حتا سخت‌تر. این‌که یک جور ناراحتی را حس کنی و ندانی که از کجاست، شک کنی که از خود توست و هزار بار آرزو کنی که ای کاش همین حالا بگوید که از این کارت آزرده شده، خوب چندان دوست داشتنی نیست. ویران کننده هم هست. خودت هم هیچ نمی‌توانی شروع کنی و از نگرانی خودت بگویی، که نمی‌دانی این گفتنت فقط برای این است که آن حس لعنتی را از ته قلبت پاک کنی و این گفتن هیچ تاثیری در آن «یک جور ناراحتی» دارد یا نه. می‌دانی؟ این جا گیر کردن را نمی‌شود یاد گرفت به این آسانی. چون خودت نیستی فقط و لابد البته خوش شانسی توست که طرفت در این طور چیزها راحت است و خوب دلت را راحت می‌توانی خوش کنی که...
می‌دانم که وقتی چیزی را فهمیدم نباید روی خلافش اصرار کنم، به خصوص که آن چیز خواسته‌ی کسی باشد، اما گاهی دانستن کافی نیست. چیزهای دیگری هم لازم است که باید یاد گرفت و تجربه کرد. یکی‌اش همین حس لعنتی‌ای که بعد از این اصرار دچارش می‌شوی.
پی‌نوشت: خوب من الآن بهترم نسبت به خط اول. باقی دارد حتمن این پست، اما...

 

برداشت شخصی

ارسال شده در: , . نوشته‌شده توسط Phoenix

نمی‌دانم چندم خرداد بود که سبزها رفته بودند به ورزشگاه شهید حیدرنیا و کیپ تا کیپ پرش کرده بودند و به آن هم راضی نشده بودند و زیر و روی پل روبرویش را هم سبز کرده بودند. بگذریم از وصف جماعت سبز که گفته‌اند و شنیده‌ایم و می‌دانیم. آن روز بادبادکی هم به هوا رفت و رویش نوشته بود "موسوی" و بعد جمعیت پایین هی بادبادک را با انگشت به هم نشان داده و ریز خندیده بودند تا این‌که عده‌ای دم بگیرند: "تو آسمون نوشته/موسوی اول می‌شه." شاید اما حواسشان نبود که "الی" هم بادبادکش را هوا کرد، کودکی را خنداند و در آب خفه شد...

 

گاهی

ارسال شده در: . نوشته‌شده توسط Phoenix

گاهی فقط نمی‌دانم...
پی‌نوشت: نمی‌دانم از بعضی چیزها می‌شود این‌جا نوشت یا نه؟ خوب همیشه یک خوددرگیری شدید داشته‌ام در مورد این‌که "مبادا کسی از دستت ناراحت شود." نه برای این‌که ناراحت نکردن دیگران یک قاعده‌ی کلی خدشه ناپذیر باشد صرفن، که شاید بیش‌ترش به این خاطر باشد که از عصبی بودنِ بعدش به شدت متنقرم. عصبی بودنی که هیچ درمانی ندارد. عصبی بودنی که باید یکی دو روزی حالِ آدم را حسابی جا بیاورد تا بگذرد. و باز آدم را به این فکر بیندازد که "مبادا این طور یا آن طور بودن هم برای فرار از این عصبی بودن و عذاب وجدان است؟" خوب، این هم یک کشمکشِ درونی کلاسیک شده است برای امثال من. شاید دیگر از سر عادت است که نمی‌خواهم/نمی‌شود کاریش کرد. شاید باید فقط شانه‌ها را بالا بیندازی و بگذری. بگذریمی که راحت می‌گویی و راحت نمی‌توانی عملی‌اش کنی.

 

در صورت لزوم

ارسال شده در: , . نوشته‌شده توسط Phoenix

دوستانی که یک زمانی وبلاگ داشته‌اند و حالا دیگر ندارند، آدم نمی‌داند در صورت لزوم به کجا مراجعه کند.

 

نماز جمعه

ارسال شده در: . نوشته‌شده توسط Phoenix

با اعلام شدن این‌که هاشمی نماز جمعه‌ی این هفته‌ی تهران را اقامه خواهد کرد، دو دیدگاه مطرح شده است: رفتن به نماز جمعه با تمام سرعت و نرفتن به نماز جمعه با این دیدگاه که ما هر چه می‌کشیم از دست اسلام است و عرب‌ها.
برای دسته‌ی یکم باید توضیح داد که نباید انتظار داشته باشند که اتفاق فوق‌العاده‌ای با این حرکت بیفتد و این یک حرکت صرفن سیاسی است و با درون‌مایه‌ی اعتراض. باید حواسمان باشد که باز به آغوش دین و نفوذ و خرافه پردازی سنتی روحانیت پناه نبریم. برای دسته‌ی دوم هم باید توضیح داد که اوضاع امروز ایران، حاصل به بیرون رانده شدن تدریجی هاشمی از قدرت است. بنابراین اگر هاشمی با یک پایگاه مردمی دوباره قدرت بگیرد، می‌تواند به بهبود اوضاع کمک کند و همان‌طور که خودش هم گفته، در بلند مدت به نفع کشور باشد. بنابراین حضور در نماز جمعه‌ی این هفته الزامی است!
برای همه هم باید توضیح داد که لطفن مراقب خودتان باشد. هیچ بعید نیست که در خیابان‌های اطراف، کار به درگیری کشیده شود. از طرفی خود نماز جمعه پوشش مناسبی است برای حضور نیروهای لباس شخصی و خوب باقی ماجرا را هم که می‌دانید.