دعوتم کرده بودند به عروسی. نمیخواستم بروم. اصلن حوصلهی مهمانیهایِ شلوغ را ندارم، چه برسد به عروسی. شاید اگر مهمانی آنقدر شلوغ باشد که کسی نبیندم، آنوقت بروم. بله، دعوتم کرده بودند به عروسی و من قصد نداشتم بروم. رفتم تا دمِ درِ ورودیِ ساختمانی که عروسی در آن بود. درِ پارکینگ را که باز کردم، سر و صدایِ دو سه نفری را شنیدم. همینطور که داشتم از سرِ کنجکاوی دنبالِ صاحبصداها میگشتم، یکی زد به پشتم و گفت: میدانستم میآیی. غافلگیر شده بودم. هر طوری بود خودم را جمع و جور کردم و لبخندی زدم. گفتم: خوب دیگر، بالاخره آمدم. بعد جماعت را دیدم که آمدند تویِ پارکینگ. بزن و بکوبشان را آورده بودند به یک جایِ فراختر. لابد هرمِ نفسهایشان فضایِ بستهی بالا را حسابی غیر قابل تحمل کرده بود. بعد هم این خاصیتِ الکل است که آدمِ مست دوست دارد فضایِ بیشتری داشته باشد. خلاصه سر و صدایشان شروع شد و من هم نمیدانم چطوری خودم را آن وسط پیدا کردم. میخندیدم. نه، قهقهه میزدم. از آن خندههای که آدم با معشوقش. بی دغدغه و از آخرِ دل. آنقدر که یادِ او میافتم. بعدش یکی دو نفر حرفهایِ سیاسی میزنند. بعضی از جوانترها پلاکارد دارند و شعار میدهند. با خودم فکر میکنم: اینجا دیگر چرا؟
مهمانی تمام شد و آدمها رفتند. پارکینگ خلوتتر میشد. قبل از رفتنِ ده بیست نفرِ آخر، چند نفر غریبه با چوب و چماق آمدند داخل. کمیطول کشید تا فهمیدم موضوع چیست. وقتی فهمیدم که دیگر دیر شده بود.
درها را بستند و شروع کردند به فحش دادن. یکیشان یک شعار پیشنهادی داشت. یادم نیست چه شعاری بود، اما یادم است که قرینهی یکی از همان شعارهایی بود که شنیده بودم. مضمونش هم این بود که حالا که اینها (یعنی ماها) باعث شدهاند عدهای اعدام شوند، پس منتظرِ یک کتکِ حسابی باشند.
چند باری داد زد و خواست بقیه همراهیاش کنند. اما بقیه هر کدام حواسش به طعمهی خودش بود. هیچ کس با او همصدا نشد.