گاهی آدم مجبور میشود بنشیند و حسابی فکر کند. به چه؟ درست نمیدانم! تصور کنید یک چیزی را، یک حسی را، یک ... را تقریبن درست سر در میآورید ازش، اما نشود جملهبندیاش کرد، نشود کلمههای درست را پیدا کرد و گذاشت اینجا و آنجا که شکل بگیرد آنچیزی که میخواهی بگویی. میشود مثل یک معما که حالا چطور باید حلش کنم؟
"هنوز نمیشود از خیلی چیزها حرف زد." نگفتن این خیلی چیزها هم یک چیزی است مثل همان سیگار که داستانش را میدانید.
خوب؟
دارم فکر میکنم به "امکان". اینکه هر چیزی که امکانش باشد، لازم نیست که وجود داشته باشد! واضح بود نه؟! گاهی باید از همین امکان لذت برد، نه از وجود. کارِ سختی میشود. و خوب بیانصاف هم نباید بود ضمنن.، این امکان و آن وجود، مرزشان مثل خیلی چیزهایِ دیگر معاوم نیست.
این هم باشد برای بعد.
پینوشت: پستِ بیدر و پیکرتر از این دیدید حتمن خبرم کنید.
