<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7587050580523324905</id><updated>2009-10-21T12:54:16.092+03:30</updated><title type='text'>Frame</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://phoenix3.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/-/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://phoenix3.blogspot.com/search/label/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Phoenix</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07691502793452794279</uri><email>phoenix.6433@gmail.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>8</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7587050580523324905.post-5556224302394164111</id><published>2008-10-30T23:28:00.000+03:30</published><updated>2008-10-30T23:31:22.689+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجربه'/><title type='text'></title><content type='html'>بدونِ شک می‌توانستم پرواز کنم. این را درست وقتی فهمیدم که داشتم خیلی معمولی قدم می‌زدم. چطور؟ این طور که وقتی با یکی از همان ریتم‌هایِ خاص شروع کردم به بالا و پایین پریدنِ هنگامِ راه رفتن، فهمیدم که هر بار که "می‌پرم بالا" چند لحظه‌ای بیش‌تر از آن‌ چیزی که انتظارش را دارم پایین می‌آیم. و این "چند لحظه"، این چند دهمِ ثانیه، درست همانی است که من اراده می‌کنم. از طرفی چون به پرواز عادت نداشتم، بیش‌تر از همان چند دهمِ ثانیه، برایِ معلق بودن اراده نمی‌کردم. وقتی این را فهمیدم شروع کردم به بیش‌تر کردنِ اراده‌ی زمانِ معلق بودن. هر قدر که بیش‌تر اراده می‌کردم بیش‌تر پایین آمدنم طول می‌کشید. اولش برایم به شکلِ یک بازی بود. یک طرفندِ کوچک برایِ این‌که بیش‌تر از راه رفتنم لذت ببرم و البته راضی که نباید هیچ عابری به آن پی می‌برد. این شد که به مزمزه کردنِ آن احساسِ تعلیق ادامه دادم و حسابی به لذت بردنم ادامه دادم. کمی بعد جسارتم بیش‌تر شد. نه از آن لحاظ که به اراده‌ی معلق بودنم بیش‌تر ایمان بیاورم، از آن لحاظ که جلوی عابرانِ دیگر جراتِ بیش‌تری پیدا کردم. شروع کردم به امتحان کردنِ پرواز. کسی برایم مهم نبود. اولش بیست سی ثانیه‌ای را با همان اینرسیِ اولیه که از آخرین قدمم بر روی زمین به دست می‌آوردم چند متری را می‌پیمودم. بعد یاد گرفتم از دستم برایِ عقب زدنِ هوایِ اطرافم استفاده کنم و خودم را جلو بکشانم. یک چیزی مثلِ شنا کردن تویِ آب. اما نمی‌توانستم آن قدر هماهنگ "بال بزنم" که درست جلو بروم. همه‌ی حرکاتم انگار غریزی بود. دستِ آخر هم نتوانستم به موقع خودم را برایِ پایین آمدن و قرار گرفتن جلوی پله‌کانی که می‌خواستم از آن واردِ ساختمانی شوم، جمع و جور کنم. این شد که خیلی آرام خوردم به دیوارِ ساختمان. اما پرواز آن قدر جذاب و دل‌پذیر بود که این چیزهای کوچک هیچ اهمیتی نداشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7587050580523324905-5556224302394164111?l=phoenix3.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://phoenix3.blogspot.com/feeds/5556224302394164111/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7587050580523324905&amp;postID=5556224302394164111&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/5556224302394164111'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/5556224302394164111'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://phoenix3.blogspot.com/2008/10/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Phoenix</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07691502793452794279</uri><email>phoenix.6433@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10080446831709937979'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7587050580523324905.post-4334452815326671770</id><published>2008-10-28T00:11:00.001+03:30</published><updated>2008-10-28T00:17:32.782+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خودمانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجربه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='TV'/><title type='text'>گنج</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;فکر می‌کنم یکی از همین روزها پیش یکی از همین سوپرمارکت دارهای سر محل خواهم رفت و حساب و کتاب یکی دو سال را برای این‌که هر دو روز یک بار به من سر بزند، به او خواهم پرداخت و آن‌وقت به خانه بر خواهم گشت. درهای ورودی را قفل خواهم کرد و کلید را از پنجره‌ای که آن سوپرمارکت دار قرار است صدایم کند پایین خواهم انداخت. بعدش هم جلوی تلوزیون خواهم نشست و کنترل از راه دور آن را مانند گنجی در دستانم خواهم فشرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7587050580523324905-4334452815326671770?l=phoenix3.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://phoenix3.blogspot.com/feeds/4334452815326671770/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7587050580523324905&amp;postID=4334452815326671770&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/4334452815326671770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/4334452815326671770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://phoenix3.blogspot.com/2008/10/blog-post_28.html' title='گنج'/><author><name>Phoenix</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07691502793452794279</uri><email>phoenix.6433@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10080446831709937979'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7587050580523324905.post-5779832695850758085</id><published>2008-08-10T00:21:00.000+04:30</published><updated>2008-08-11T23:38:59.541+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خودمانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجربه'/><title type='text'>تمرین دیالوگ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;-...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;-تا حالا به این آدمای اطرافت نگاه کردی؟&lt;br /&gt;-آره خوب. همیشه دارم نگاه می‌کنم و خوب آدمای اطرافم رو هم می‌بینم دیگه.&lt;br /&gt;-نه، دیدن نه، می‌گم نگاهشون کردی؟ منظورم اینه که به رفتارشون دقت کردی؟ مثلن وقتی برای اولین بار می‌بیننت یا باهات حرف می‌زنن خیلی فرق می‌کنن تا وقتی که دیدن یا حرف زدن باهات براشون عادی شده.&lt;br /&gt;-... خوب راستش آره. منم یه همچین چیزی رو حس کردم همیشه. خوب منظور؟&lt;br /&gt;-هیچ چی. فقط برام جالب شده که بدونم این طرزِ برخوردِ اول چرا فرق داره.&lt;br /&gt;-خوب لابد به خاطرِ اینه که طرف توی برخوردِ اولیه احساسِ امنیت نمی‌کنه.&lt;br /&gt;-شاید بعضی‌ها این طور باشن. اما من فکر می‌کنم به طرفِ دوم هم ربط داره. مثلن طرزِ برخوردِ اولیه با یه دختر با طرزِ برخوردِ اولیه با یه پسر فرق می‌کنه. یا طرزِ برخورد با یه دخترِ خوشگل فرقِ می‌کنه. یا یکی که شوخی‌هاتو می‌گیره.&lt;br /&gt;-... طرزِ برخوردِ اولیه رو نمی‌دونم، اما خودم اگه چند تا دختر دور و برم باشه شنگول‌ترم. دوست دارم تماشاشون کنم یا شوخی کنم باهاشون.&lt;br /&gt;-اولین برخوردت باهاشون، با همینایی که اگه دور و برت باشن شنگول‌تری، یادت نمی‌یاد؟ یا اصلن تا حالا فکر کردی چرا شنگول‌تری وقتی دور و برت هستن؟&lt;br /&gt;-ای بابا‍! چه فکرایی می‌کنیا. خوب طبیعیش همینه دیگه!&lt;br /&gt;- اگه طبیعیش همینه چرا همه این‌جوری نیستن؟&lt;br /&gt;-چه می‌دونم. لابد غیرِ طبیعی یَن!&lt;br /&gt;-یعنی می‌خوای بگی که اونا مشکل دارن؟ شاید تو مشکل داری که این‌جوری هستی!&lt;br /&gt;-ای بابا! چرا دوست داری همش به این نتیجه برسی که من یه مشکلی دارم؟!&lt;br /&gt;-نه، نه. منظورم این نبود اصلن. می‌گم فکر می‌کنی این تفاوت واسه چیه؟&lt;br /&gt;-چه می‌دونم، لابد یه جور عادته.&lt;br /&gt;-هممم... عادت! شاید.&lt;br /&gt;-یعنی می‌خوای بگی از این‌که چند تا دختر اطرافت باشن بدت می‌آد؟&lt;br /&gt;-... یه جور استرس بهم دست می‌ده.&lt;br /&gt;- یعنی چی؟&lt;br /&gt;- مثلن این‌که دوست ندارم حرف بزنم یا کسی باهام حرف بزنه. دلم می‌خواد زودتر برم پیِ کارم. ولی به خاطرِ این‌که کسی رو ناراحت نکنم جایی نمی‌رم.&lt;br /&gt;-یعنی بینِ موندن و رفتن گیر می‌کنی.&lt;br /&gt;- حالا نه دقیقن گیر. یه جورایی معذبم دیگه.&lt;br /&gt;- من که نمی‌فهمم. به هر حال همین‌که می‌مونی نشون می‌ده که خوشت می‌آد.&lt;br /&gt;-...&lt;br /&gt;-حالا این داستانِ برخوردِ اولیه چی بود؟&lt;br /&gt;-چیزِ خاصی نبود، فقط داشتم به این فکر می‌کردم آدما چند جور ادبیات دارن که توی موقعیت‌های خاص ازشون استفاده می‌کنن. یه سری شوخی‌ها مالِ برخوردِ اوله. یه سری شوخی‌ها هم مالِ وقتیه که با هم بیش‌تر آشنا می‌شن. توی برخوردِ اول یا همه چیز حولِ شوخی می‌چرخه یا یکی هی داره از یه چیزی می‌ناله. تا حالا از این آدما دیدی که توی همون برخوردِ اول می‌گن همه چیز براشون یکسانه؟ "چطوری؟" "چه فرقی می‌کنه؟!" یا " بد نیستم تو خوبی لابد!" یا وقتی می‌گی "عجب هوای خوبی" جواب می‌ده "دیروزم همین‌طوری بود. یه ساعت پیش هم همین‌طور!" انگار قسم خوردن که حالتو بگیرن.&lt;br /&gt;-من که باهاشون حال می‌کنم. کلی تفریح می‌کنم باهاشون. آخه می‌دونی؟ همه‌شون یه شکلن. همیشه می‌تونم حدس بزنم که چه جوابی می‌دن. منم کلی کیف می‌کنم وقتی همون چیزی رو که انتظار داشتم رو می‌شنوم‍!&lt;br /&gt;-...یعنی ناراحتت نمی‌کنن؟&lt;br /&gt;-نه. چرا باید ناراحت شم؟ اونا ناراحتن و من خوشحال. مشکلِ خودشونه که نمی‌تونن خوشحال باشن.&lt;br /&gt;-ببین خودتم می‌گی مشکل دارن!‍&lt;br /&gt;- خوب مگه ندارن؟!&lt;br /&gt;-از نظرِ تو همه مشکل دارن غیرِ تو!&lt;br /&gt;-اینم مشکلِ خودته!&lt;br /&gt;- یعنی منم مشکل دارم؟!&lt;br /&gt;-نمی‌دونم شاید!&lt;br /&gt;- برو بابا! حوصله‌ی شوخی ندارم.&lt;br /&gt;- شوخی نکردم جدی گفتم!&lt;br /&gt;- ول کن حالا. برخوردِ اولِ خودمون رو یادت میاد؟&lt;br /&gt;-نه. من حافظه‌م ضعیفه کلن‍!&lt;br /&gt;-اما من یادمه. هر وقت خواستی بگو واسَت تعریف کنم.&lt;br /&gt;- فکر نکنم بخوام. فوقش هم اگه بخوام زور می‌زنم که یادم بیاد. به هر حال باشه.&lt;br /&gt;-هه هه! می‌بینی؟ خودتم از همونایی هستی که مشکل دارن! برات فرقی نمی‌کنه که یادت بیاد یا نه.&lt;br /&gt;-... نمی‌دونم. شایدم باشم.&lt;br /&gt;-اَه! شاید شاید! کشتی خودتو.&lt;br /&gt;-هان؟! خوب می‌گم که شاید باشم دیگه. چرا این قدر اصرار داری که همه چیزو روشن کنی؟&lt;br /&gt;-نمی‌خوام چیزی رو روشن کنم. دارم فکر می‌کنم. تو هم هی داری متناقض حرف می‌زنی.&lt;br /&gt;-به هر حال من که نمی‌فهمم چی می‌گی.&lt;br /&gt;-ببین حتا ناراحتم شدی. همین الآن می‌گفتی که واست مهم نیست این چیزا.&lt;br /&gt;- ببینم تو امروز قسم خوردی که برینی توی اعصابم؟&lt;br /&gt;- نه. واسه چی باید قسم بخورم؟ دارم فکر می‌کنم. می‌خوای حرف نزنم اصلن؟&lt;br /&gt;- نه. حالا که کارِ خودتو کردی بگو ببینم منظورت چیه لااقل.&lt;br /&gt;- گفتم که دارم فکر می‌کنم.&lt;br /&gt;-...&lt;br /&gt;-می‌دونی آدما هر روز عوض می‌شن؟&lt;br /&gt;-آره خوب. من هر روز که بیدار می‌شم فکر می‌کنم یه منِ دیگه هستم.&lt;br /&gt;-پس اگه این طوریه هر روز که همو می‌بینیم برخوردِ اولمونه!&lt;br /&gt;- هنوز داری فکر می‌کنی؟!&lt;br /&gt;- پس اگه هر روز برخوردِ اولمونه بحثِ من اصلن درست نیست. یعنی اصلن برخوردِ دومی وجود نداره که بحثی شکل بگیره. همه چیز حله!&lt;br /&gt;- یعنی چی همه چیز حله؟ مگه نگفتی که هر کسی چند جور ادبیات داره که توی موقعیت‌های مختلف استفاده می‌کنه؟&lt;br /&gt;-آره خوب. من گفتم. اما این دقیقن ثابت می‌کنه که آدما هر روز عوض می‌شن!&lt;br /&gt;- وِل کن اصلن. من که نمی‌فهمم چی می‌گی.&lt;br /&gt;- حالا اگه یه وقتی خواستی بگو واست بتوضیحم.&lt;br /&gt;- فکر نمکنم دلم بخواد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7587050580523324905-5779832695850758085?l=phoenix3.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://phoenix3.blogspot.com/feeds/5779832695850758085/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7587050580523324905&amp;postID=5779832695850758085&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/5779832695850758085'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/5779832695850758085'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://phoenix3.blogspot.com/2008/08/blog-post_10.html' title='تمرین دیالوگ'/><author><name>Phoenix</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07691502793452794279</uri><email>phoenix.6433@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10080446831709937979'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7587050580523324905.post-7962476428660120228</id><published>2008-07-17T23:11:00.000+04:30</published><updated>2008-07-17T23:14:00.681+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجربه'/><title type='text'>یک داستانِ ناتمام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من هنوز آن‌قدر پیر نشده‌ام که داستان‌های زیادی برای کسانی که می‌نشینیم و با هم گپ می‌زنیم داشته باشم که تعریف کنم. اما داستانی که می‌خواهم بگویم یکی از داستان‌هایی خواهد بود که در روزگارِ پیری برای دوستانم همیشه تعریف خواهم کرد. ماجرایی که قسمتی از آن را خودم شاهد آن بوده‌ام و قسمت‌هایی را هم از این و آن شنیده‌ام.&lt;br /&gt;ماجرا مربوط به مردی است که نسبت خانوادگی نزدیکی با من دارد. یا بهتر بگویم داشت چون مدتی پیش خودکشی کرد. و وقتِ مرگ هم چهل سالی بیش‌تر نداشت. من تا آن‌جا که دیده بودم همیشه از زندگی راضی بود و خانواده‌ی خوبی هم داشت. که بعدن –همانطور که می‌خواهم بگویم- فهمیدم که همین خوشی و خوشحالی بود که او را به سمت مرگ سوق داد.&lt;br /&gt;سال‌ها پیش این مرد برادری داشت که در جوانی مرد. فکر کنم در یک تصادف رانندگی بود. وقتی که خبر مرگ برادر را به پدرش داده بودند بیش‌تر از هر چیز نگران همسرِ پا به ماهِ پسرش شده بود. و بچه‌ای که پدرش را نمی‌دید. مدتی گذشته بود و این بچه هم به دنیا آمده بود. پسرک شیرینی که هر کسی که می‌دید از این‌که این پسر بدون پدر بزرگ خواهد شد غمگین می‌شد و ناخودآگاه واژه‌ی "طفلکی" را بر زبان می‌آرود. این بود که پدر به فکر افتاده بود و تصمیم گرفته بود که چیزی را به مادر بگوید: "با پسرمان حرف بزن. شاید دلش بخواهد پدرخوانده‌ی این پسرک باشد." و مادر با این مرد صحبت کرده بود. مرد هم اول چیزی نگفته بود. اما بعدن جواب مثبت داده بود. و زنِ بی‌پناه هم قبول کرده بود. و مرد با همسر برادر مرده‌اش ازدواج کرده بود و شده بود پدرِ برادرزاده‌اش. و همه‌ی آشنایان با گفتن این‌که این دو جوان به هم می‌آیند نظرشان را در مورد ازداواج این دو نفر گفته بودند. و دورادور هم از مرد را تحسین کرده بودند به خاطر از خودگذشتگی‌اش. و از آن به بعد هم هیچ کس هیچ وقت ندید و نشنید که این دو نفر مشکلی داشته باشند و چه بسا که به زندگی کمابیش عاشقانه‌ی این دو غبطه هم می‌خوردند. و سال‌ها گذشته بود و ناگهان همین خودکشی باعث تعجب همه شده بود.&lt;br /&gt;یکی دو سال بعد از این ماجرا –یعنی خودکشی این مرد- پدرم با نزدیک‌ترین دوستِ سال‌های جوانیِ مرد همسفر شده بود و چیزهای جالبی شنیده بود. و وقتی که داشت این‌ها را برایم تعریف می‌کرد از من خواست که این‌ها را برای کسی نگویم. برای همین است که این‌جا نامی از کسی نبرده‌ام.&lt;br /&gt;به هر حال این‌ها چیزهایی است که پدر از دوستِ آن مرد شنیده بود:&lt;br /&gt;"بیست و دو سه ساله که بود عاشق شده بود. معلوم هم نبود که عاشق چه کسی. فقط می‌گفت امکان ندارد که بتواند به او برسد. امکان ندارد. فقط همین را می‌گفت و هر وقت که دردِ عشقش می‌زد بالا می‌رفت و پیش رفیقی نارفیقی چیزی و با او هم‌پیاله می‌شد و آن‌قدر می‌خورد تا بالا می‌آورد. و بعضی از شب‌ها همین دوستانش بعد از این‌که حسابی مست می‌شد و نمی‌توانست روی پایش بند شود می‌گفتندش و می‌آوردندش جلوی در ما تا شب را صبح کند و مزاحم آن‌ها هم نباشد. می‌آوردندش و من هم که نمی‌توانستم ردش کنم. یادم است یک بار وقتی آوردندش تمام لباس‌هایش خیس بود و داشت می‌لرزید از سرما. گفتم چه‌ش شده؟ گفتند که افتاده توی جوی آب! بردمش تو و لباس‌هایش را در آوردم و خواباندمش. بعد هم لباس‌هایش را شستم که صبح وقتی به خانه برگشت کسی چیزی نفهمد. مدتی گذشت و کم‌کم دیدم که اوضاعش بهتر شد. نفهمیدم نصیحت‌های من به‌ش کارگر شده بود یا این‌که حال و هوای عاشقی‌اش فروکش کرده بود. چند وقت بعد هم که با بیوه‌ی برادرش ازدواج کرد و مرا حیران کرد: نه به آن عاشقی و نه به این جوانمردی!"&lt;br /&gt;البته این همه‌ی ماجرا نیست و در واقع باید مدت دیگری می‌گذشت و حرف‌های دیگری را هم می‌شنیدم تا بتوانم کمی به روحیات این مرد آشنا بشوم. من بعدها از جایی حرف‌هایی در مورد این مرد شنیدم که نمی‌توانم در مورد چگونگی به دست آوردنِ این اطلاعات زیاد حرف بزنم. یکی از دلایلش هم این است که نمی‌دانم این چیزها چقدر درست هستند. به هر حال مجبورم این حرف‌ها را از زبان خودِ مرد برایتان نقل کنم:&lt;br /&gt;"همیشه دلم می‌خواست که همسری به زیبایی همسر برادرم داشته باشم. شاید خود او را. نمی‌دانم این حس از کجا آمده بود و چطور رفته بود توی تنم. اما بود. یک جور حسادت که نمی‌دانم چرا آن روز که همسرش با من تماس گرفت و گفت که خبری از برادرم دارم یا نه در حالی که می‌گفتم نه نوعی شادمانی را دواند توی معده‌ام. همان یک لحظه بود و بعد خبر مرگ برادر نگذاشت که دیگر این چیز را حس کنم. بعدش هم که داشتم حقِ برادری را به جا می‌آوردم و برای فرزندش پدری می‌کردم. زندگی شادمانه حقم بود. مدت‌ها گذشت و هیچ وقت یاد آن لحظه‌ی دویدن شادمانی توی معده‌ام نیفتادم. نخواستم که بیفتم. اما می‌دانی که، پیری آدم را به فکر می‌اندازد و آدم دوست دارد جزییات روزهایی که از سر گذرانده را به خاطر بیاورد. و لعنت به این جزییات اگریکی‌ش همان دویدن شادی توی معده‌ی آدم باشد. بعد از این‌که بعد از سال‌ها این خاطره را به یاد آوردم و بعدش به تمام خنده‌هایی که با زنم کرده بودم افتادم دیگر هیچ چیز مثل سابق نبود. پشت هر خنده‌ای هر شادی‌ای و هر لحظه از خوشبختی من برادرم ایستاده بود. این زندگی برادرم بود نه من. این برادرم بود که در طی این سال‌ها در من زندگی کرده بود و من تنها جسمی بودم که او دوباره در آن حلول کرده بود. و همه‌ی گذشته‌ی مرا به سمتِ فراموشی هدایت کرده بود. راحت و آسوده فرزندش را بزرگ کرده بود و با همسرش زندگی کرده بود. ایستاده بود و به حماقت من لبخند زده بود. بی‌ آن‌که من حتا لحظه‌ای شک کنم. و حالا دوباره یادم آمده بود آن شادیِ کوچک را. نمی‌دانم سماجت خودم برای یادآوری بود یا خواسته‌ی او برای ترکِ من؟ اما هر چه بود زندگی دیگر زندگیِ سابق نبود. همه چیز از پشت دیواری اداره می‌شد. دیواری که فقط من می‌دیدم. من حرف می‌زدم راه می‌رفتم می‌نشستم می‌خوردم می‌خوابیدم اما انگار هیچ کدام از این‌ها را من نخواسته بودم. من فقط مجری آن بودم. من عروسکی بی‌اراده بیش نبودم. همین بود که تصمیم گرفتم انتقامم را از او بگیرم. این بود که تصمیم گرفتم تنها راه ارتباطی او با این دنیا را قطع کنم. این بود که..."&lt;br /&gt;حالا این حرف‌ها چقدر می‌تواند واقعی باشد و این‌که اصلن این‌های حرف‌های این مرد هست یا نه ربطی به من ندارد.&lt;br /&gt;این ماجرا را قبل از شما برای یکی دیگر از دوستانم تعریف کردم و او یک نتیجه‌گیری ساده کرد: عذاب وجدان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7587050580523324905-7962476428660120228?l=phoenix3.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://phoenix3.blogspot.com/feeds/7962476428660120228/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7587050580523324905&amp;postID=7962476428660120228&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/7962476428660120228'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/7962476428660120228'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://phoenix3.blogspot.com/2008/07/blog-post_17.html' title='یک داستانِ ناتمام'/><author><name>Phoenix</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07691502793452794279</uri><email>phoenix.6433@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10080446831709937979'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7587050580523324905.post-2480896491850901662</id><published>2008-05-30T01:00:00.005+04:30</published><updated>2008-05-30T01:27:14.748+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خودمانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجربه'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_lpzsMi2F2jU/SD8YAuMky7I/AAAAAAAAAEE/NoQDjP9roS0/s1600-h/rolfe_horn_01.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 371px; height: 373px;" src="http://bp3.blogger.com/_lpzsMi2F2jU/SD8YAuMky7I/AAAAAAAAAEE/NoQDjP9roS0/s400/rolfe_horn_01.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5205906094943423410" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چند روز پیش صبح زود بیدار شدم و رفتم پیش آئورلیانو. سرهنگ از این که یه کمی بی موقع مزاحمش شده بودم کمی اخم کرده بود. و داشت بهم به اصطلاح چپ چپ نگاه می‌کرد. اما وقتی گفتم "سرهنگ از اون قهوه یه لیوان هم به من بده." اخم‌هایش از هم باز شد و حالت دوستانه‌ای به خودش گرفت. به هر حال از وقتی آقای مارکز سرهنگ را مجبور کرده صبح‌های زود بیدار شود و تنها قهوه‌اش را بخورد تا ان روز کسی به دیدار سرهنگ نرفته بود.&lt;br /&gt;سرهنگ پرسید "چند سالته؟" و گفتم"بیست و سه." خندید. گفت به سن من که بوده هفت بار شورش کرده بوده و چهارمین آئورلیانو هم در راه بوده حتمن.به هر حال آقای مارکز بهتر می‌داند!گفتم "به هر حال هیچ کدومش هم به جایی نرسید!" عصبی شد و غرید که"تو چی کار کردی؟" و من گفتم ک" هیچ. شورش کردن بین ما مُد نیست. " آشکارا غمگین شد و به فکر فرو رفت. کمی از این‌که ناراحتش کرده‌بودم عذاب وجدان گرفتم. برای تسکینش گفتم"به هر حال آقای مارکز بهتر می‌داند!"&lt;br /&gt;زیرنویس: خوب این صحنه مدت‌ها-شاید دو سه سال- توی ذهنم بود.بالاخره تصمیم گرفتم به همین شکل بگذارمش این‌جا.(عکس رو نمی‌گم؛ سرهنگ رو می‌گم!)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7587050580523324905-2480896491850901662?l=phoenix3.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://phoenix3.blogspot.com/feeds/2480896491850901662/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7587050580523324905&amp;postID=2480896491850901662&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/2480896491850901662'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/2480896491850901662'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://phoenix3.blogspot.com/2008/05/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Phoenix</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07691502793452794279</uri><email>phoenix.6433@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10080446831709937979'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_lpzsMi2F2jU/SD8YAuMky7I/AAAAAAAAAEE/NoQDjP9roS0/s72-c/rolfe_horn_01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7587050580523324905.post-1206893116049571362</id><published>2008-05-23T20:16:00.002+04:30</published><updated>2008-05-23T20:28:33.463+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خودمانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجربه'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;رفته‌ام بالای درخت شاه توت. درختی که از بچگی می‌شناسمش. نگاه می‌کنم پایین درخت. دخترک رویایم آنجا ایستاده. می‌گویم بیا بالا. از تنه‌ی درخت آویزان می‌شود و می‌آید بالا. اولین شاه توت قرمز را به دهان نگذاشته لب‌هایش سرخ شده! یک شاه‌توت رسیده می‌زنم به لباسش. رنگ سرخ شاه توت روی لباسش. می‌خندم و می‌گویم:"انگار که..."  می‌گوید:"انگار که چی؟" و از زور خنده سرش به عقب خم می‌شود. می‌گویم:"انگار که کسی با شاه توت زده به لباست." و می‌خندم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7587050580523324905-1206893116049571362?l=phoenix3.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://phoenix3.blogspot.com/feeds/1206893116049571362/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7587050580523324905&amp;postID=1206893116049571362&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/1206893116049571362'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/1206893116049571362'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://phoenix3.blogspot.com/2008/05/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Phoenix</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07691502793452794279</uri><email>phoenix.6433@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10080446831709937979'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7587050580523324905.post-3046188649004796659</id><published>2008-04-28T19:36:00.000+04:30</published><updated>2008-04-29T01:26:45.675+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجربه'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;روی نیمکتی که نشسته‌ام یک شماره‌ی مبایل کنده شده:&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-family:Tahoma;"&gt;xx&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;091224839. یک اسم هم زیرش. یک چیزی شبیه رحمان یا رحمانی. به شدت داشتم وسوسه می‌شدم که به این شماره اس‌ام‌اس بفرستم. ولی الآن متوجه شدم که شبیه شماره‌ی قبلی برادرم است. به شدت هم شبیه است. متاسفانه شماره‌ی پیشینش را ندارم. اما چیزی که شکم را بیش‌تر برمی‌انگیزاند اسمی است که زیر آن نوشته شده که می‌توان رحمانی هم خواند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;دو دختر و یک پسر مشغول بازی کردن با یک توپ والیبال هستند. دختر جذاب‌تر با شال قرمز-که جذابیتش را بیش‌تر کرده- و دیگری با روسری آبی. پسر هم با شلوار و لباس ورزشی که شماره‌ی پانزده روی آن نوشته شده. دختر جذاب کمی لاغراندام است و بهتر از آن یکی بازی می‌کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;الآن که بیش‌تر فکر می‌کنم می‌بینم که این شماره‌ی پیشین برادرم نیست و باز وسوسه می‌شوم برای اس‌ام‌اس دادن. اس‌ام‌اس می‌دهم:"سلام، می‌شه اسمتو بدونم؟"... هنوز نرسیده. حدس می‌زنم کسی آن طرف خط نباشد. گوشی‌اش خاموش باشد یا اینکه اصلن خط واگذار شده باشد. نه! گوشی‌اش خاموش نیست. زنگ زدم و زنگ خورد. اما هنوز اس‌ام‌اس من نرسیده به او... الآن رسید. منتظر جوابش هستم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;آن سه نفر همچنان بازی می‌کنند. دو دختر و دو پسر در دو نیمکت جداگانه نشسته‌اند. پسرها تی‌شرت مشکی پوشیده‌اند. دخترها هم مانتو مشکی. پسرها رو به من هستند و دخترها پشت به من. آن سه نفر هم بینشان به بازی ادامه می‌دهند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;جواب داد:"سلام اسمم رحمان.می‌شه منم اسم شما رو بدونم؟" جواب می‌دهم:"سلام آقا رحمان. امیدوارم مزاحم نشده باشم.می‌تونی حدس بزنی شماره‌ی شما رو از کجا آوردم؟ اسم من حسینه."&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;آن دو دختر مانتو مشکی پوش پشت به من حالا مشغول بازی با آن سه نفر هستند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;اس‌ام‌اس دومم به رحمان رسید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;حالا جای آن دو دختر مانتو مشکی سه پسر نشسته‌اند. دو تا با لباس مشکی و سومی مشکی راه راه. سیگار می‌کشند. گاهی توپ والیبال آن سه نفر از دستشان در می‌رود و می‌آید از جلوی من رد می‌شود. گاهی پسر و گاهی دخترک جذاب می‌آیند و برش می‌دارند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;درست در لحظه‌ای که فکر می‌کردم رحمان از اس‌ام‌اس بازی با من خوشش نمی‌آید اس‌ام‌اس داد:"سلام حسین آقا خیلی نوکرتم نه داداش شما مراحمین. نه نمی‌دونم از کجا آوردی؟" حدس می‌زنم یک کارگر ساختمانی باشد! نمی‌دانم چرا چنین فکری به ذهنم رسیده‌است. جواب می‌دهم:"روی یه نیمکت تو پارک کنده شده شمارت، یادته کی این شماره رو نوشتی اینجا؟"&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;حالا پنج نفر بازی می‌کنند. دختر جذاب پشت به من است. از ابتدا هم پشت به من بود. مانتو این هم مشکی است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;اس‌ام‌اس قبلی‌ام به رحمان نرسید. دوباره فرستادم و در آخرش اضافه کردم:"می‌تونم بپرسم چند سالته و چی کار می‌کنی؟" نمی‌دانم عکس‌العمل رحمان چه خواهد بود. آیا جواب خواهد داد یا اینکه آیا به یاد خواهد آورد که کی شماره‌اش را اینجا نوشته؟ بد جور هوس چای کرده‌ام و همین طور کمی راه رفتن. اما نمی‌خواهم موقعیت الآنم را از دست بدهم. رحمان جواب نمی‌دهد. گویا خوشش نیامده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;این‌ها هنوز بازی می‌کنند و این‌جا کمی شلوغ‌تر شده. دو تا پسر دیگر هم آمده‌اند. لباسشان مشکی نیست اما به طرز عجیبی یک رنگ است: به رنگ خاک.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;رحمان جواب داد:"اصلن یادم نمی‌یاد. بیست و هفت سالمه تو کار کانال کولر و فن کوئلو دریچه‌ی کانال و از این کارا. بی کارم که می‌شم آب حوض خالی می‌کنم. نون خشک می‌گیرم احمدی نژاد می‌دم." جواب می‌دهم:"گفتی احمدی نژاد خندم گرفت! این‌جا جات خالیه، تنهایی روی نیمکتی نشستم که تو یه زمانی روش نشسته بودی، اطرافم یه سری آدم دارن می‌گردن، بدون این‌که بدونن تو یه زمانی این‌جا بودی، فقط شمارت هست که حتا اسمتم زیرش نوشته شده!"&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;آن سه پسری که جای آن دو دختر نشسته بودند حالا رفته‌اند. یک پسر دیگر آن‌جا نشسته. یکی دو گروه دیگر با یکی دو توپ دیگر آمده‌اند. هوا خنک‌تر شده و این‌جا شلوغ‌تر. اس‌ام‌اس من هم به رحمان رسیده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;رحمان هنوز جواب نداده. همه به کار قبلی‌شان ادامه می‌دهند. به دخترک جذاب شال قرمز علاقه‌مند شده‌ام. نمی‌دانم چقدر از این علاقه به خاطر شال قرمزش است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;به هر حال می‌خواهم بلند شوم و از اینجا بروم و اگر رحمان جواب نداد اس‌ام‌اس بزنم و از او تشکر کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;رحمان جواب داد!:"آخه مردک خنده داره. فدای یه تار موی سرت که اون آدما نمی‌دونن من یه روز اون‌جا نشسته بودم."&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;جواب دادم:"به هر حال منم می‌خوام پا شم برم خودمو یه چای مهمون کنم، خوشحال شدم که جواب دادی، از آشنا شدن باهات خیلی خوشحال شدم."&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7587050580523324905-3046188649004796659?l=phoenix3.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://phoenix3.blogspot.com/feeds/3046188649004796659/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7587050580523324905&amp;postID=3046188649004796659&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/3046188649004796659'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/3046188649004796659'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://phoenix3.blogspot.com/2008/04/xx-091224839.html' title=''/><author><name>Phoenix</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07691502793452794279</uri><email>phoenix.6433@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10080446831709937979'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7587050580523324905.post-3887914443669861572</id><published>2008-04-11T14:34:00.000+04:30</published><updated>2008-04-11T14:37:44.621+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تجربه'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;"&lt;/span&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;بعضی داستان‌ها چیزی جز قطعاتی که ذهن، به طور اتفاقی کنار هم می‌چیند نیستند.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;"&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;درست نمی‌دانم مادرم چند روز است که توی بیمارستان بستری است. نه! مادرم نیست! پدرم توی بیمارستان بستری است. ساختمان بلندی است که روبرویم ایستاده بدون آنکه بتوانم چیز زیادی در موردش بفهمم. دلم نمی‌خواهد بروم جلوی اطلاعات بایستم و بپرسم:ببخشید، آقای فلانی در کدام اتاق هستند؟ همیشه از چنین کاری می‌گریخته‌ام. از خرید بلیط اتوبوس گرفته تا وقتی که جای غریبی نیاز به پرسیدن مسیر داشته‌ام،همیشه از سوال کردن گریخته‌ام. الان هم همین مساله مرا از سوال کردن از آن آقایی که آنجا نشسته و کارش در واقع جواب دادن به سوال من است باز می‌دارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;تلفنم را از توی جیبم بیرون می‌آورم و در قسمت جستجو کلمه‌ی &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-family:Tahoma;"&gt;maman&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; را تایپ می‌کنم.با همان دو حرف اول اسم و شماره‌ی مامان را می‌بینم. اما تایپ کردن را تل آخر ادامه می‌دهم. دکمه‌ی مکالمه را فشار می‌دهم و منتظر می‌شوم. اتفاقی نمی‌افتد. بعد از چند بار تلاش موفق به زنگ زدن به مامان نمی‌شوم. قیدش را می‌زنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;سوالم همچنان بی جواب مانده. پدرم کجای این ساختمان است؟ فکر می‌کنم که چه خوب بود که می‌توانستم همه‌ی طبقات را بگردم. اما بیمارستان و به خصوص این بیمارستان جایی نیست که بشود این کار را کرد. از همان آقایی که تا حالا از سوال کردن از او طفره رفته‌ام سوالم را می‌پرسم. می‌گوید طبقه‌ی نه‌ونیم. می‌گویم مطمئنی ده‌ونیم نیست؟ قیافه‌اش عوض می‌شود و می‌گوید نه‌ونیم. می‌دانم ده‌ونیم است. بی‌خودی به بحث ادامه نمی‌دهم. واقعا می‌دانم و آن آقایی که آنجا نشسته به سوالم درست جواب نداده است. باز هم تلاش می‌کنم به مامان زنگ بزنم؛بی‌نتیجه. مامان طبقه‌ی ده‌ونیم است. حالا لا‌اقل جواب سوالم را می دانم. با اینکه جواب درستی نگرفته ام.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;می‌خواهم بروم بالا.نه‌ونیم و ده‌ونیم. چشمانم را می بندم و می‌روم بالا. از پله‌ها. پله‌ها بهتر از آسانسور‌ها هستند. چون نه لازم است برایشان منتظر شوی و نه پر می‌شوند. مشکل تازه: نمی‌توانم بفهمم در کدام طبقه هستم: دو؟سه؟ کدام نه ونیم است؟ کدام ده و نیم؟! سریع فکر می‌کنم: از بیرون می‌توانم بشمرم. می‌روم بیرون. سعی نمی‌کنم با مامان تماس بگیرم. نتیجه را می‌دانم. به ساختمان نگاه می‌کنم. می‌توانم بشمرم. تقریبا حالا می‌دانم طبقه‌های نه‌ونیم و ده‌ونیم کدام هستند، تقریبا. اما از کجا پیداست که همان‌ها را وقتی از پله‌ها بالا می‌روم بتوانم تشخیص بدهم؟ داخل ساختمان با بیرونش کلی فرق دارد. فکر می‌کنم: پله‌ی اضطراری. همیشه بیرون ساختمان پله‌ی اضطراری هست. پیدا کردنش زیاد سخت نیست. فکر می‌کنم باید درست پشت ساختمان باشد. زود پیدایش می‌کنم: پله‌ای آهنی که دور می‌خورد با سمت بالا و رنگ سیزی هم خورده است. جداً چرا هر چیزی که به بیمارستان ربط دارد رنگش سبز است؟ همین الان برایم سوال شد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;پله‌ها: می‌خواهم از پله‌ها بروم بالا. همیشه با پله‌ها مشکل داشته‌هم. از ساختارشان سر در نمی‌آورم. اینجا مشکل جدیدی دارم: فاصله‌ی پله‌ها از هم یکسان نیست. با هم هماهنگ نیستند. نمی‌توانم فاصله‌ی پله‌ی بعدی را درست تشخیص بدهم. باز هم سر در نمی‌آورم. تقریباً دیگر حرکت نمی‌کنم. پله‌هایی که نمی‌شود رویشان بالا و پایین رفت! به کسی که درست روی این پله‌ای که رویش ایستاده‌ام نشسته نگاه می‌کنم. می‌دانم دانشجوی پزشکی است که درس‌های عملی‌اش را توی این بیمارستان می‌گذراند. فقط نمی‌دانم چرا اینجا نشسته و کتاب می‌خواند. یادم می‌آید که تا حالا چند تای دیگر هم از این‌ها توی راه دیده‌ام و بهشان فکر نکرده‌ام. متوجه می‌شوم: پله‌ها مسیر رفتن به ساختمان نیستند. اگر کسی بخواهد بیاید روی این پله‌ها باید از توی ساختمان بیاید. البته همچنان فکر می‌کنم که سر در نیاورده‌ام. به دانشجوی پزشکی می‌گویم: بهتر است این پله‌ها را خراب کنند.به درد نمی‌خورد. هول می‌کند: ..پس من و دوستانم چ..چه.. کار کنیم؟.. متوجه می‌شوم که پله‌ها را نباید از بین برد. نمی‌دانم. درست مثل همان اختلاف نظرم در مورد نه‌ونیم و ده‌ونیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;فکر می‌کنم: این‌ها هر روز می‌آیند و روی این پله‌ها می‌نشینند و کتابشان را می‌خوانند و بر می‌گردند به داخل ساختمان.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7587050580523324905-3887914443669861572?l=phoenix3.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://phoenix3.blogspot.com/feeds/3887914443669861572/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7587050580523324905&amp;postID=3887914443669861572&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/3887914443669861572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/3887914443669861572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://phoenix3.blogspot.com/2008/04/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Phoenix</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07691502793452794279</uri><email>phoenix.6433@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10080446831709937979'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry></feed>