<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7587050580523324905</id><updated>2009-10-21T12:54:16.092+03:30</updated><title type='text'>Frame</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://phoenix3.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/-/Lost'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://phoenix3.blogspot.com/search/label/Lost'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Phoenix</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07691502793452794279</uri><email>phoenix.6433@gmail.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>4</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7587050580523324905.post-1501080924063137080</id><published>2008-10-10T23:56:00.000+03:30</published><updated>2008-10-14T23:41:43.501+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Lost'/><title type='text'>لاست بینی با دقت</title><content type='html'>مدتی پیش سروش روح‌بخش مطلبی در مورد لاست نوشت با عنوانِ هنر لاست نویسی. جالب بود و تا حدودی نوعِ داستان‌پردازیِ لاست را توضیح می‌داد. به هر حال این نوع داستان‌پردازی هم گاهی لنگ می‌زند و مشکلاتِ کوچکی پیدا می‌کند که توجهی به آن‌ها نمی‌شود. مثلن در ابتدایِ فصلِ دوم دزموند از خواب بیدار می‌شود و مشغول گوش کردنِ موسیقی و ورزش می‌شود که در همین حین دوستانِ جزیره‌نشینمان "هچ" را می‌ترکانند. و می‌دانیم که بیرونِ زیرزمینِ دزموند، جک و دوستانش سه ساعت تا طلوعِ خورشید دارند. خوب سوال این‌جاست که کدام آدمِ عاقل سه ساعت قبل از طلوعِ خورشید بیدار می‌شود و ورزش می‌کند؟ &lt;br /&gt;  البته جواب دادن به سوال‌های لاست زیاد سخت نیست: دزموند مدتِ زیادی است که توی زیرزمینِ خودش اسیر است و درکش از شب و روز را از دست داده. &lt;br /&gt;  هم... در واقع سوالم این‌جاست که این طور ناهماهنگی‌های داستانیِ لاست چرا ما را نمی‌آزارد؟! البته چیزهای دیگری هم هست که ربطی به ساختارِ داستانی ندارد. مثلن گاهی خواب و رویا مهم می‌شود یا یکی چیزی را می‌بیند که دیگری نمی‌بیند. یا مثلن این پدرِ مرده‌ی جک است که محلِ آبِ آشامیدنی را به جک نشان می‌دهد. اما این چیزها اصلن آزارمان نمی‌دهد! خوب حالا اگر همین مواردِ اخیر را برداریم و بگذاریم توی سریالِ روزِ حسرت فکر می‌کنم حسابی آزارمان بدهد!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7587050580523324905-1501080924063137080?l=phoenix3.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://phoenix3.blogspot.com/feeds/1501080924063137080/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7587050580523324905&amp;postID=1501080924063137080&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/1501080924063137080'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/1501080924063137080'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://phoenix3.blogspot.com/2008/10/blog-post_6374.html' title='لاست بینی با دقت'/><author><name>Phoenix</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07691502793452794279</uri><email>phoenix.6433@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10080446831709937979'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7587050580523324905.post-5196104339134327744</id><published>2008-09-30T15:16:00.000+03:30</published><updated>2008-09-30T15:17:48.293+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Lost'/><title type='text'>لاست، فصلِ چهارم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حالا دیگر جزیره را دوست ندارم. ایمانم را از دست داده‌ام! حالا دیگر جزیره چیزی نیست جز یک قدرت که برای حفظ خودش "هر کاری" می‌کند. هر کسی را که می‌خواهد می‌کشد و هرکسی را که می‌خواهد حمایت می‌کند. آدم‌ها را انتخاب می‌کند و آدم‌ها مجبورند که عواقبِ این انتخاب شدن را بپردازند. من دیگر این جزیره را دوست ندارم.&lt;br /&gt;دیگر آدم‌ها روی این جزیره خوشبخت نیستند. آن‌ها هم ایمانشان را به رهبرشان از دست داده‌اند. رهبرشان هم آن‌ها را به سمتِ‌ مرگ می‌برد، گرچه هر سمتی که بروی مرگ در انتظار است. جزیره همه چیز را انتخاب می‌کند. مجبوری اطاعت کنی.&lt;br /&gt;حتا دیگر زمان و مکان هم مفهوم خودش را از دست داده‌اند. و همچنان تلاشِ بی‌هوده‌ای می‌کنی تا تکه‌های آن را به هم بچسبانی. دیگر باید انتظارِ هر چیزی را داشته باشی. مگر جزیره‌ی معجزه‌گر جز این می‌خواهد؟&lt;br /&gt;دیگر از شیرین‌زبانی‌های سایر خبری نیست! دیگر آدم‌ها روابطشان قشنگ نیست. دیگر فرصتِ هیچ کاری نیست. فقط باید فرار کنی یا منتظرِ وقوعِ هیچ باشی.&lt;br /&gt;فصلِ چهارمِ لاست را دیدم. در دو روز. برای این‌که هر چه زودتر از شرش خلاص شوم. برای این‌که دیگر به آن فکر نکنم تا سالِ بعد. اما مگر می‌شود؟ لاست، همان چیزهایی است که ما ممکن است هر روز به آن فکر کنیم! همه‌مان یا گم شده‌ایم یا گم کرده‌ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7587050580523324905-5196104339134327744?l=phoenix3.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://phoenix3.blogspot.com/feeds/5196104339134327744/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7587050580523324905&amp;postID=5196104339134327744&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/5196104339134327744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/5196104339134327744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://phoenix3.blogspot.com/2008/09/blog-post_30.html' title='لاست، فصلِ چهارم'/><author><name>Phoenix</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07691502793452794279</uri><email>phoenix.6433@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10080446831709937979'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7587050580523324905.post-6497746716670008079</id><published>2008-08-12T23:25:00.003+04:30</published><updated>2008-08-13T00:09:48.838+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Lost'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://z.about.com/d/lost/1/0/Y/U/-/-/Locke.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px;" src="http://z.about.com/d/lost/1/0/Y/U/-/-/Locke.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  لاست، هر بار چهل دقیقه از وقتت را طوری می‌گذراند که انگار هیچ وقت نبوده. سازندگانِ لاست البته به این چهل دقیقه‌ای که با آن‌ها می‌گذرانی اهمیت قائلند و دوست ندارند آن را با چیزهایی مثل یک عنوان‌بندیِ تکراری برای هر اپیزود تلف کنند. عنوان‌بندی را روی همان تصاویر و در خلالِ وقوعِ ماجرا انجام می‌دهند و حاضرم شرط ببندم که کسی تا حالا نتوانسته همه‌ی تیتراژ را از اول تا آخر بخواند. حتا یکی دو دقیقه‌ای هم که برای یادآوری قرار داده‌اند حاوی اطلاعاتِ مهمی هستند که برای اپیزودِ جاری مهم است و اگر گفته نشود، تماشاگر نمی‌داند که کدام بخش از اطلاعاتی که قبلن به او داده شده است را بیرون بکشد.&lt;br /&gt;نمای بزرگ از چشم را خیلی خواهید دید. اصلن اپیزودِ اولِ فصل اول با نمای بزرگِ چشمِ جک شروع می‌شود و به طور ضمنی می‌گوید که همه‌ی این ماجراها حولِ جک خواهد گذشت، حتا اگر وانمود کنیم که بقیه هم مهم هستند!&lt;br /&gt;اغلبِ نماها تصویرِ نزدیک از یک یا دو چهره یا فوقش نمای از کمر به بالای شخصیت‌هاست. دوربین اغلب حرکتِ شناور مانندی دارد. یک جور رویِ دست که لرزشش گاهی آزارنده می‌شود. به هر حال این ویژگی‌ها هم به القای احساسِ سرگشتگی شخصیت‌ها هم کمک می‌کند، گرچه سرِ تماشاگر را هم به دوران می‌اندازد!&lt;br /&gt;سازندگانِ لاست گویا از این جوکِ قرار دادنِ فیل توی یخچال با سه حرکت و سپس قرار دادنِ زرافه با چهار حرکت آشنا بوده‌اند. بسیاری از خط داستان، از این جوک الگو می‌گیرد، بدونِ این‌که زیادی بخنداندمان. پس وقتی می‌بینید حواستان باشد، جمله‌ای که همین الآن جک به کیت می‌گوید ممکن است سه سالِ دیگر به دردتان بخورد: "همه‌ی ما سه روزِ پیش مرده‌ایم و باید توانایی شروعِ دوباره را داشته باشیم."&lt;br /&gt;سازندگانِ لاست به خوبی می‌دانند که در هر فصل باید یک چیزِ جدید رو کنند. فصلِ اول که به مستقر شدنِ رابینسون‌های ما توی جزیره می‌گذرد. فصلِ دوم با ورود دزموند، داستانِ فشردنِ دکمه ساخته می‌شود و البته دزموند نمی‌تواند به تنهایی بارِ داستان را به دوش بکشد و باید نصفه‌ی دیگر هواپیما هم پیدا شود. فصل سوم هم باید با them و بن آشنا شویم و آخرش هم ببینیم که از بن هم چندان کاری برنمی‌آید در مقابل درستکاری و پرهیزکاری و در عینِ حال مظلومیتِ جکِ بیچاره که هر وقت نویسنده‌ کم می‌آورد می‌زند توی سرِ جک با آن همه خوبی‌هایش که آخرِ سر باعث شد همسرش ترکش کند.&lt;br /&gt;اما داستان چیست؟ هم... شاید همان است که جان لاک می‌گوید: بازی‌ای که می‌دانیم حداقل پنج هزار سال قدمت دارد و یک طرفش سیاه است و یک طرفش سفید و تصادف به شکلِ یک تاس بینِ آن‌ها حکم می‌کند. نه الگویِ تبلیغ شده‌ی پیروزی‌ِ نهایی خیر بر شر.&lt;br /&gt;بله من سه فصل از لاست دیده‌ام. از ماجراهای فصلِ چهارم که حالا همه توی دنیا می‌دانند بی‌خبرم. تهِ فصلِ سه، این توهم ایجاد می‌شود که این‌ها از جزیره بیرون رفته‌اند و جکِ بد بختِ مادر/پدر مرده هم طفلکی افسرده و الکلی شده و به این نتیجه رسیده که نباید هیچ وقت از جزیره بیرون می‌آمدند. من که باور نمی‌کنم! ممکن است هر چیزی باشد جز این. جک یا خواب می‌بیند یا ازخلالِ یک ماشینِ زمان آینده نگری می‌کند یا چه می‌دانم، اولِ فصلِ چهار جنابِ نویسنده می‌آید جلوی دوربین و می‌گوید که این‌ها نجات پیدا نکرده‌اند و ما چون می‌خواستیم نگذاریم جک زیادی قدرت بگیرد چنین بلایی سرش آورده‌ایم. بعدش هم بفهمیم که نایومی همان خرسِ قطبی بوده که حالا در قالبِ یک انسان تناسخ پیدا کرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7587050580523324905-6497746716670008079?l=phoenix3.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://phoenix3.blogspot.com/feeds/6497746716670008079/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7587050580523324905&amp;postID=6497746716670008079&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/6497746716670008079'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/6497746716670008079'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://phoenix3.blogspot.com/2008/08/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Phoenix</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07691502793452794279</uri><email>phoenix.6433@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10080446831709937979'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7587050580523324905.post-5178108036278386309</id><published>2008-08-08T02:01:00.000+04:30</published><updated>2008-08-10T00:20:12.282+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Lost'/><title type='text'>Lost</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://weblogs.newsday.com/entertainment/tv/blog/lost-strangerinastrangeland-sawyer-kate_1172166225.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px;" src="http://weblogs.newsday.com/entertainment/tv/blog/lost-strangerinastrangeland-sawyer-kate_1172166225.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;لاست، داستانِ جذابِ یک خانواده‌ی رابینسونِ قرنِ بیست‌ویکمی است که باید توی یک جزیره‌ی گم شده رها شوند تا برای دنیا سریالی بسازند که کسی نتواند نبیندش. شخصیت‌ها به شکلِ هول‌انگیزی زیبارو و زیبااندام و اغلب در سنین جوانی هستند. و آدم می‌ماند که عاشقِ کدام بشود؟ و اغلب سرگذشت‌هایی جالب برای روایت دارند. طوری که نصفِ زمانِ هر قسمتِ چهل دقیقه‌ایِ آن، به شرح زندگی یکی از شخصیت‌ها می‌پردازد. و خوب، خانواده‌ی ما تا دلت بخواهد شخصیت دارد. و البته از فصلِ دوم به بعد یاد می‌گیری که نگرانیِ کمبودِ شخصیت را هم کنار بگذاری و سریال را دنبال کنی: همیشه می‌توانی توی جزیره، این قطعه از بهشت، شخصیت تازه‌ای پیدا کنی. مثلن از ابتدای فصیلِ سوم دزموند با ما همراه می‌شود که در آینده نقش‌های مهمی به عهده خواهد داشت. و البته جولیت از ابتدای فصلِ سوم. و کم نیستند از این جور آدم‌ها. منتظرم ببینم آدم‌های جدیدِ فصلِ چهارم چه کسانی هستند.-بله، من عقب‌مانده‌ای بیش نیستم. فقط تا فصل سوم دیده‌ام!-&lt;br /&gt;توی جزیره کسی مشکلِ غذا ندارد. و ماهی‌گیریِ جین و میوه‌های جزیره کافی به نظر می‌رسند تا زمانی که به طورِ معجزه گونه‌ای از آسمان غذایی می‌رسد. غذایِ کارکنانِ پروژه‌ای در جزیره که گویا نیمه کاره رها شده و البته من هنوز نمی‌دانم این پروژه چه بوده است؟&lt;br /&gt;توی جزیره تا دلت بخواهد لباس هست برای&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://img2.timeinc.net/ew/dynamic/imgs/070301/readers/readers/lost_l.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px;" src="http://img2.timeinc.net/ew/dynamic/imgs/070301/readers/readers/lost_l.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; پوشیدن. منطبق با مد روز. کوله‌پشتی هم تا دلت بخواهد هست. گاهی هم آبِ جو پیدا می‌شود.&lt;br /&gt;توی جزیره معجزه چیزِ عجیبی نیست. جان لاک که تا قبل از سقوط روی ویلچر بوده حالا خیلی قشنگ راه می‌رود. سان که نمی‌توانسته از همسرش حامله شود حالا می‌شود. و البته در اواخرِ فصل سوم میکاییل-بله. او هم در فصل سوم آمد!- آمد و گفت که در این جزیره قوانین کمی متفاوت هستند و عجب روشن‌گری‌ای بود!&lt;br /&gt;توی جزیره ممکن است همین الآن بیفتی و بمیری. البته کسی با افتادن نمی‌میرد. باید از جایی سقوط کنی یا کسی ناخواسته تیری توی شکمت خالی کند یا چه می‌دانم از این جور اتفاق‌های کشنده دیگر.&lt;br /&gt;توی جزیره خیلی زود عاشق می‌شوی. هوا خوب است، منظره‌ها زیبا هستند و آدم‌ها در خیلی دوست‌داشتنی. همین می‌شود که مثلث‌های عشقیِ قشنگ هم درست می‌شوند تا بِن هم به خواسته‌های خودش برسد.&lt;br /&gt;اغلب دوستانمان در جزیره بهتر است که به فکرِ نجات نباشند. تاکیدی که از نیمه‌ی فصل سوم به بعد بیش‌تر می‌شود. کِیت و سایر آدم کشته‌اند. البته سایر که یک کلاه بردارِ حرفه‌ایست. همسرِ جک او را ترک کرده و جک نمی‌تواند با این موضوع کنار بیاید. جان، بیرونِ جزیره باید روی ویلچر عمرش را بگذراند. هارلی از ثروتِ بادآورده‌اش می‌ترسد. فقط معشوقِ بسیار ثروتمندِ دزموند خارج از جزیره به دنبالش می‌گردد.&lt;br /&gt;توی جزیره همیشه دست بالای دست بسیار است. در فصلِ سوم معلوم می‌شود که بِن هم قدرتِ مطلقِ جزیره نیست. ضمنِ این‌که هنوز خبری از مایکل و والت نیست. و معلوم نیست که نایومی از کجا پیدایش شده.&lt;br /&gt;باید بدانی که ممکن است کلِ لاست، تصوراتِ ذهنیِ یک بیمار است. اپیزودی از فصل دوم به ما می‌گوید که هارلی بیماری روانی است که همه‌ی این‌ها توی ذهنِ اوست. اما مگر جز این است که عده‌ای به نامِ نویسنده این‌ها را برای ما می‌نویسند و خلق می‌کنند؟&lt;br /&gt;توی جزیره همیشه مساله‌ی ایمان و اعتماد و نیرنگ و راست و دروغ مطرح است. ایمان به فشردن دکمه، نیرنگ بِن در فصلِ دوم، اِتان در فصل اول، ایمان به زنده بودنِ شوهر رُز، اعتمادِ جک به بِن، اعتمادِ جولیت به بِن، اعتمادِ جک به جولیت، سرکشی‌های جان لاک، تردیدِ کِیت در این‌که آخر کدام بهتر است: جک یا سایر؟، دیدِ امنیتیِ سعید به مسائل و بسیاری از این قبیل. راستی اسمِ جان لاک به گوشتان آشنا نیست؟&lt;br /&gt;توی جزیره خیلی بی‌رحمانه معلق خواهید بود. مثلن تا اواخرِ فصلِ سوم نمی‌دانید که چرا جان رویِ ویلچر بوده قبل از این‌که برسد به جزیره. یا ممکن است ادامه‌ی خرده‌داستانی سه یا چهار اپیزودِ بعد گفته شود. یا این‌که پایانِ فصلِ سوم هم هنوز معماهای بسیاری دارد.&lt;br /&gt;و من منتظرِ این هستم که فصلِ چهارم را ببینم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7587050580523324905-5178108036278386309?l=phoenix3.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://phoenix3.blogspot.com/feeds/5178108036278386309/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7587050580523324905&amp;postID=5178108036278386309&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/5178108036278386309'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7587050580523324905/posts/default/5178108036278386309'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://phoenix3.blogspot.com/2008/08/lost.html' title='Lost'/><author><name>Phoenix</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07691502793452794279</uri><email>phoenix.6433@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10080446831709937979'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></entry></feed>